خرید بک لینک
آهســته بياچيــزی هم ننــويسنــظر هم نگــذارهمــان كه بخــوانــی بــس استمــن به بــی محــلی های آدمــها عــادت دارم--------------------------------------------------------------روزی به دنیا امدم همه می خندیدومن گریه می کردمروزی خواهد امد که من امیدوارم خنده کنم و همه گریه کنندروزی که جسمم به خاک و روحم به....زنده باشی روزی به دیدارت خواهد امد ...وتنها موجودی که میداند میمیرد انسان هستهرچند که خود

برچسب: مرزمرد, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

آهســته بياچيــزی هم ننــويسنــظر هم نگــذارهمــان كه بخــوانــی بــس استمــن به بــی محــلی های آدمــها عــادت دارم--------------------------------------------------------------روزی به دنیا امدم همه می خندیدومن گریه می کردمروزی خواهد امد که من امیدوارم خنده کنم و همه گریه کنندروزی که جسمم به خاک و روحم به....زنده باشی روزی به دیدارت خواهد امد ...وتنها موجودی که میداند میمیرد انسان هستهرچند که خود

برچسب: سعید,سعید, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

بعد ماه رمضان بازدید های فشرده از تیپ شروع شده و صبح تا شب تو میدان صبحگاه با تمام تجهیزات به خط میشیم جلوی آفتاب سوزان نمیدانم حکمت این شهر چیست که پادگان شب و روز گرم و گرم هست ولی تو کوهاش برف هست و سفیدیش معلوم هست

برچسب: بازدید, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

آهســته بياچيــزی هم ننــويسنــظر هم نگــذارهمــان كه بخــوانــی بــس استمــن به بــی محــلی های آدمــها عــادت دارم--------------------------------------------------------------روزی به دنیا امدم همه می خندیدومن گریه می کردمروزی خواهد امد که من امیدوارم خنده کنم و همه گریه کنندروزی که جسمم به خاک و روحم به....زنده باشی روزی به دیدارت خواهد امد ...وتنها موجودی که میداند میمیرد انسان هستهرچند که خود

برچسب: خاطره,دارن, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

آهســته بياچيــزی هم ننــويسنــظر هم نگــذارهمــان كه بخــوانــی بــس استمــن به بــی محــلی های آدمــها عــادت دارم--------------------------------------------------------------روزی به دنیا امدم همه می خندیدومن گریه می کردمروزی خواهد امد که من امیدوارم خنده کنم و همه گریه کنندروزی که جسمم به خاک و روحم به....زنده باشی روزی به دیدارت خواهد امد ...وتنها موجودی که میداند میمیرد انسان هستهرچند که خود

برچسب: خوابیده, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

با پی گیری های زیاد تو پادگان به ارومیه اعزام شدم

اونجا هم دکتر ارتوپد کاری نکرد و فقط یه استعلاجی گرفتم امدم خونه اینجا رفتم دکتر گفت غضروف نداره باید امپول تزریق شه یا اینکه پیچ و مهره شه

حالم خراب شد ابراهیم کنارم بود ذه دقیقه پاهامو بالا نگه داشته تا به حالت اولیه برگردم

هیچی دیگه دست راستمو کنار گذاشتم روچپ دستی کار می کنم

برچسب: نیست, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

روزاهای اول که رفتیم یگان به عنوان مقسم غذا من و سعید را انتخاب کردن و فرستادن تا از بهداری پادگان کارت بهداشت بگیریم واسه کارت گرفتن فرستادن شهر برای ازمایش باسعید رفتیم واسه ازمایش با جنگ و جدا با طرف که دیر امدین نمیشه و بابا ما سربازیم و مرخصی نمیدن و فلان وبهمان راضی شد تا ازمایش بگیره دوتا ظرف کوچولو داد باسعید یکی یکی از ادرار پر کردیم و رفتیمگفت فردا بیاین واسه جواب فردا سعید نگهبان بود من

برچسب: کارت,بهداشت, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

آهســته بياچيــزی هم ننــويسنــظر هم نگــذارهمــان كه بخــوانــی بــس استمــن به بــی محــلی های آدمــها عــادت دارم--------------------------------------------------------------روزی به دنیا امدم همه می خندیدومن گریه می کردمروزی خواهد امد که من امیدوارم خنده کنم و همه گریه کنندروزی که جسمم به خاک و روحم به....زنده باشی روزی به دیدارت خواهد امد ...وتنها موجودی که میداند میمیرد انسان هستهرچند که خود

برچسب: نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

چهار روزی بود که با داداش ها دسته جمعی رفته بودیم شمال

از اون ور هم معلوم نیست تو پادگان اضاف بزنن یا نه اگه بزنن یه ماه رفته تو پاچم

ولی شمال خوش گذشت ،جنگل و شالیزارها ،لب ساحل کنار دریا

اه که زود تموم شد

شهر خودمون یه دنیای دیگه ست

شمال یه دنیای دیگه

بیابون خدا هم یه دنیای دیگه

پادگان هم یه دنیای دیگه

من موندم با این همه تنوع چه کنم

برچسب: جاده,شمال, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

هر سال این روز کسی نیست و کسی یادش نیست بیشتر سالها خودمم یادم نبود که امروز تولدم هست

امروز تو حین جمع کردن وسایل بودم که آماده شم برم یه اس ام اس آمد باز همراه اول بود تولد ما رو تبریک می گفت داشتم صبحانه میخوردم یه اس ام اس هم آمد باز کردم دیدم بانک کشاورزی هست تبریک میگه خخخخخ

اما یه رفیق از دوران دانشگاه دارم نفر سومی بود که تبریک گفت با کلی کیک و کادو

روز تولدم باید برم پادگان

بیست و پنج سال گذشت با همه شادی ها و غم هایش با هر چیزی که بود و نبود با همه سختی ها و راحتی هایش

برچسب: تولد, نویسنده: روژان زارعی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 21:38

صفحه بندی